تبليغاتX
حرف دل عاشق
حرف دل عاشق
زندگی گفت که آخر چه بود حاصل من××××× عشق فرمود تا چه بگوید این دل من
dele man mesle hameye delhaye alam ke ye roz asir mishan, ke ye roz
 
aghleshon dar atashe talab be eshgh badal mishe ,ke ye roz gorbat o
 
ba tamame vojodeshon ehsas mikonan, ke ye roz az panjare ke birono
 
tamasha mikonan bejoz "او" va negahe "او" va sedaye "او" na chizi
 
mibinand va na mishenavand ,ke ye roz ashkashon mirizand be har
 
bahoonei ke bahoneye "او" ro dashte bashe , ke ye roz dastashon joz
 
khahesh nist , va negaheshon joz hasrate dashtan , ke ye roz roza
 
barashon sal mishe va salha.... ke "او" ro mikhan va az dorish ranj
 
mibarand ,ranji ke joz "او" nemifahmad va joz "او" nemibinad , ke ye
 
roz pabepaye  royahaye deneshine "او" shab ro sahar mikonan ,
 
ke ye roz.........
 
are dele manam to yeki az on rozast, dele manham be didare "او" az
 
poshte in shisheye biroh va goftegoye "او" ba in dokmehaye bijan
 
delbaste. khoda midanad va faghat khoda va khoda.........
 
 
این آجی حنا برام فرستاد
 
|+| نوشته شده توسط ميلاد در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 و ساعت 16:24 |
Myspace Glitter Graphics, MySpace Graphics, Glitter GraphicsMyspace Glitter Graphics, MySpace Graphics, Glitter GraphicsMyspace Glitter Graphics, MySpace Graphics, Glitter GraphicsMyspace Glitter Graphics, MySpace Graphics, Glitter GraphicsMyspace Glitter Graphics, MySpace Graphics, Glitter GraphicsMyspace Glitter Graphics, MySpace Graphics, Glitter GraphicsMyspace Glitter Graphics, MySpace Graphics, Glitter Graphics
 
 

 

همه شب بر آستانت بنشينم به گدائي به خدا كه اين گدائي ندهم به پادشاهي

 

از شبنم عشق خاك آدم گل شد** شوري برخاست فتنه اي حاصل شد

سر رشته عشق بر رگ روح زدن **يك قطره از آن چكيد و نامش دل شد

 

مرا عجز و تو را بيداد دادند      به هر كس هر چه بايد دادند

برهمن را وفا تعليم دادند          صنم را بي وفايي ياد دادند

گران كردند گوش گل پس آنكه    به بلبل فرصت فرياد دادند

 

زندگي جز قماري بيش نيست ***شادي و غم هر دو را خود ساختيم

گر به شادي بگذرد ما برده ايم*** گر شود طي دوره غم باختيم

 

به يادت داغ بر دل مي نشانم       ز ديده خون به دامن مي فشانم

چون ني گر نالم از سوزه جدائي   نيستان را به آتش مي كشانم

 

آن سوی پنجره نگاه ها سراب است و اقیانوس دست ها ،پل های التماس و خواهش
آن سوی پنجره
محبت را رایگان بین آدمها تقسیم کرده و بدون هیچ گونه چشم داشتی
آن سوی پنجره
هیچ لبی با لبخند غریبه نیست
آن سوی پنجره
هیچ قلبی پوشالی نیست و هیچ دلی شکسته نمی شود
آن سوی پنجره
فریاد آنقدر بی صداست که حرمت سکوت را نمی شکند
آن سوی پنجره
بهار آن قدر مهربان است که باغ را به دست پاییز نمی سپارد
آن سوی پنجره
هر کس که گم کرده ای داشته باشد آن را در آینه می یابد
آن سوی پنجره
تلخی فاصله ها پر می شود از شیرینیه دیدار
آن سوی پنجره
گنجشک های ایوونه خونه ی مادر بزرگ به فکر فرار نیستند
آن سوی پنجره
در امتداد جاده ی بی کسی ُبه سر منزل گاه عشق و تمنا می توان رسید
آن سوی پنجره
می شود پر گرفت،آری!پر گرفت تا اوج،تا بی نهایت
آن سوی پنجره
می شود در عشق شکست،در عشق خورد شد و در عشق جاودان شد
امشب در قایق کوچک رویاهایم نشستم و به سوی ساحل بی کرانه تو پارو می زنم
تا بلکه پنجره ای بیابم که تو در آن سویش باشی
به راستی آن سوی پنجره کجاست؟
کجاست؟؟

 

 

تش عشق تو شد باده و درجام افتاد

ا بیایی به برم،لمس کنی راز دلم

 

وای که پژمرده گلی بودم و آبم دادی

 

در نگاه دگران،در پس رازي پنهان


مست و ديوانه اي بودم كه تو جامم دادي


تو چه ميدانستي مرهمي بر دل شيداي مني


آمدي در دل و جانم،تو صفايم دادي


تو اميدم دادي،تو به من عشق،صفا،مهرو وفايم دادي


بوم نقَاشي من بيرنگ بود،وه كه جلايم دادي


پيكرم همچو كويري تشنه


در پي آب سفر كرد خسته


اي كه تو با قلم انگشتت


ضربه بر من زدي و تاب و توانم دادي


ديده ات را به چه شوقي تو به من ميدادي


تو طبيبي بودي كه در اين راز دل انگيز،دوايم دادي


راز من در پي لمس دل تو


واي بر من چه دلي بود دلت نان و نوايم دادي...

 

 

من ساليان سال در بدر به دنبال عشق گشته ام
من تمام سرزمينهاي دور را
در جستجوي عشق زير پا گذاشته ام
من در پس کوچه هاي عاشقي
دلم را ، رد تک تک خانه ها يش جا گذاشته ام
من در تاريکي شبهاي تنهايي
از همه اين کوچه ها گذشته ام
من چه غزلهاي عاشقانه براي عشق سروده ام
من آتش عشق را ، در دل همه عشاق افروخته ام
من خوشه عشق را به گيسوي دختران زيبا آويخته ام
من جرعه جرعه شراب عشق را ، با تو نوشيده ام
من چه شبها به ياد عشق تو تا به سحر گريسته ام
من در زندان تنهايي بدون عشق افسرده ام
 

 

نظر بدیییییین

 

|+| نوشته شده توسط ميلاد در سه شنبه نهم خرداد 1385 و ساعت 15:6 |
 
 

 

اگر روزي مردم ، تابوتم را سياه کنيد تا همه بدانند سياه بخت بودم

 

بر روي سينه ام تکه يخي بگذاريد تا به جايه معشوقم برايم گريه کند

 

چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند چشم انتظارمعشوقم بودم 

 

 و آخراينکه دستانم را ببنديد تا همه بدانند خواستم ولي نتوانستم ...  

 

من امروز قلبم را برايت هديه مي کنم و مي دانم که فردا بي قلب  

 

خواهم بود ولي خوشحال ميشوم اگر هديه ي مرا با لبخند بپذيري ...

 

 

زندگی گفت که آخر چه بود حاصل من

          عشق فرمود تا چه بگوید این دل من

                    عقل نالید کجا حل شود این مشکل من

                              مرگ خندید در این خانه ویرانه من

 

 

دلم را مى خواستى تسليم کردم

          محبت خواستى تقديم کردم

                    از آن روزى که ديدم بى وفائى

                              وفا را با خودم تقسيم کردم

 

 

 
 
 
بیا در ساحل غمناک بودن برای لحظه ای یک رنگ باشیم
 
 
 
بیا تا مثل شب بوهای عاشق شبی هم ما کمی دلتنگ باشیم
 
 
 
بیا تا در لحظه سرخ نیایش رودرروی ابر پاک و ساده باشیم
 
 
 
بیا هر وقت باران باز بارید برای گل شدن آماده باشیم ...
 
 
 
 
 

عشق یعنی دربرابر معشوق ایستادن و صحبت کردن

 

عشق یعنی به خاطر معشوق نیمه های شب از خواب

 

برخواستن و درد و دل کردن

 

عشق یعنی از شوق دیدار معشوق لحظه شماری کردن

 

و هنگام رسیدن به آن از شوق دیدار گریه کردن.

 

 

پيشتر ها عشق زيبا روي بود

 

          ساده و ارام هم چون رود بود

 

اه اما عشقهامان زرد شد

 

          گرمي کاشانه هامان سرد شد

 

روز هاي غرق نيلوفر گذشت

 

          غصه امد اه هم از سر گذشت

 

اه اگر يک لحظه دل ياري کند

 

          عقل هم قدري فداکاري کند 

 

من تمام شب صدايش مي کنم

 

          با شقايق اشنايش مي کنم
  

 

تقديم به انکه افتاب عشقشش هرگز غروب نمي کند 

 

گرچه اين عشق ها همه مجازيست ......

 

 

عشق يعني خاطرات بي غبار

دفتري از شعر و از عطر بهار

 

عشق يعني يك تمنا , يك نياز

زمزمه از عاشقي با سوز و ساز

 

عشق يعني چشم خيس مست او

زير باران دست تو در دست او

 

عشق يعني ماتهب از يك نگاه

غرق در گلبوسه تا وقت پگاه

 

عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق

گرمي دست تو در آغوش عشق

 

عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان "

تا سحر از عاشقي با او بخوان

 

عشق يعني هر چه داري نيم كن

از برايش قلب خود تقديم كن

 

 

 

تان

 

 هرگاه يک مسيحي مي ميرد بر سر مزارش صليبي مي آويزند

 

 تا همه بدانند آن جا گوري است.

 

 تو هم بر گردنت صليبي بياويز تا همه بدانند

 

 سينه ي تو گورستان من است ...

 

 

 

غم دنيا روي دوش ام بود به ابروم خم نيومد

 

                    گذشت من يك دريا بود بخشش كم نيومد

 

 تحمل كه مرامم شد. گرفتاري به نامم شد

 

                    توي اين دنيای آشفته خدا شكرت كلامم شد 

 

صبور بودم يك كوه پر غرور بودم

 

                       توي تاريكي و ظلمت يك روزنه پر از نور بودم

 

اگر دل را به كسي بستم دلم را هديه كردم

 

                       بدي ديدم بخشيدم به بدبيني نه پيوستم

 

من از دنيا نترسيدم به عقده وغصه خنديدم

 

                    چرا كه آخر راه را هميشه در كنارم ديدم ...

 

 

 

عشق يعني از همه چيز گذشتن و تکيه زدن بر ديوارى

 

 

عشق يک احساس است و احساس را زبان نمي تواند بيان کند

 

.......................................................

 

 

اگر رفتم تو يادم کن

          اگر مردم تو خاکم کن 

                    اگر ماندم در اين دنيا 

                              به مهر خود تو شادم کن

 

بدترين درد اين نيست كه عشقت بميره
بدترين درد اين نيست كه به اوني كه دوستش داري نرسي
بدترين درد اين نيست كه عشقت بهت نارو بزنه
بدترين درد اينم نيست كه عاشق يكي باشي و اون ندونه
بدترين درد اين است يكي بميره . بعد از مرگش بفهمي كه دوستت داشته......!!!

ارسالي از مريم جان

|+| نوشته شده توسط ميلاد در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 و ساعت 19:37 |

 

يادت مياد که رفتي ، حتي نگام نکردي

 

 

 

چه شبهاتاسحرنام توراازته دل صداكردم
دلم راباجنون بي كسي ها اشناكردم
نفهميدم كه مي ميرم نباشي مثل پروانه
تورامن درته اين كوچه برفي رهاكردم
چه شبهاتاسحرباقاصدك درخلوتي بي رنگ
نشستم موبه موي خاطراتت راسواكردم
به پاي قاصدك بستم صبوري راشبيه گل
نوشتم روي گلبرگش كه من بي توچه هاكردم

 

نمي تونم نمي تونم خنده كنم
دلم و از غصه و غم حذف بكنم

آخه تنهام آخه تنهام
روزگار عاشقيم بپاي تو تباه شده
رنگ عشق من تيره شده سياه شده

 

اي كاش مي گفتي ان چيست كه ازچشم توتاعمق وجودم جاريست!!

سخته يكي بهت بگه ستاره شوبچينمت
كمي كه بگذره بگه ديگه نياببينمت

  آرشیو نظرات

تو بهانة قشنگي كه هميشه زنده باشم

به هواي ديدين تو پر شعر تازه باشم

همه شب به خاطر تو لب پنجره نشستم

كه تو را ببينم اما ز فراغ تو شكستم

شب و روز من تو بودي گل هميشه بهارم

دلم از تو جان گرفته به خدا در انتظارم

همه زندگي برايت غزل و ترانه گفتم

ز خيال سبز رنگت به خدا شبي نخفتم

نظري به اين گدا كن كه به غصه ات دچار است

گل عشق من كجايي كه حمید تو بيقرار است

 

از عشق مگريز
به سوي آن بشتاب ،
عشق ژرف ترين شادي هاست .
چشم به راه آن چه که مي خواهي ، نمان!
بلکه با تمام وجود آن را بجوي ،
و بدان که زندگي در نيمه راه با تو ديدار خواهد کرد .
اگر تدبيرها و روياهايت با اميدهاي تو همسو نشدند ،
تو راه گم نکرده اي ،
هرآينه که چيزي نو از خود و زندگي بياموزي ،
بدان پيش رفته اي .
داشتن احساس نيکو به زندگي ، در گرو داشتن احساس نيکو به خود است .
هرگز خنده را از ياد نبر !
و غرور نبايد مانع گريستن تو شود .
با خنديدن و گريستن است که
زندگي معنايي کامل مي يابد .

 

تا تو هستي و غزل هست دلم تنها نيست
محرمي چون تو هنوزم به چنين دنيا نيست
از تو،تاما،سخن عشق همان است كه رفت
كه در اين وصف زبان دگري،گويا نيست
بعد تو قول و غزلهاست جهان را اما
غزل توست كه در قولي از آن،اما نيست
تو چه رازي كه به هر شيوه توراميجويم
تازه مي يابم و،بازت اثري پيدا نيست
شب كه آرام تر از پلك ،تورا ميبندم
در دلم طاقت ديدار تو، تا فردا نيست
اين كه پيوست به هر رود كه دريا باشد
از تو گر موج نگيرد،به خدا دريا نيست
من نه آنم كه بتوصيف خطا بنشينم
اين تو هستي كه سزاوار تو باز اينها نيست

سعي نكن زندگي را درك كني .آن را زندگي كن ! سعي نكن عشق را درك كني .به درون عشق قدم بگذار . آنگاه در خواهي يافت ...و آن دريافت از تجربه كردن تو نشات خواهد گرفت . آن شناخت هرگز اين راز را از ميان برنخواهد داشت، اينكه هر
چه بيشتر بداني ،بيشتر در مي يابي كه چيزهاي بسياري براي شناختن باقي است

زندگی

ای پاکترین واژه ی هستی
ای آتش دل نوای مستی
بازا که شکست حرمت دل
بشکن به شراره چشم پستی
بازا که دلم به خون قرین شد
آوازه ی عاشقی همین شد
 
ای پاکترین واژه ی تقدیر
ای رنگ حقیقت از تو تفهیم
بازا که دل از تو می نویسد
ای نقش زمانه از تو تصویر
 
بازا که شب از ستاره خالیست
افسون شده خاک آشنا نیست
چشمان فلک تنگ و حقیر است
بازا که زمانه مهربان نیست
 
بازا بازا دوباره بازا
بازا که صدای دل غمین است
آوازه ی عاشقی همین است
 
 

چمدانی که تنها به اندازه تنهایی های دخترکی مجنون و سر سپرده جا داشت.

             تنها جایی برای معصومیت به غارت رفته صداقت....

             و گلبرگی به یادگار مانده از یاس روان روی دیوار عادت...

             و پری از قناری وادی غربت ....

 

صدایی پژواک سان می آید:

                            سالیانه های درازتری..

                        را چشم به راه خواهی دوخت...

                        و چمدان دلتنگیها را نیز جا خواهی گذاشت....

 

    

 

ای

همراه

مـــــــــن

تنــــــها با تو

تا اوج عشـــــــق

هـم پـــــــــــــروازم

با قلب تودلدارمن هم آوازم

توهمپـــــــــای من، تنـــها با من

هـــــــــــــــــــم آوائـــــــــــــــــــی

با درد مــــــــــــــــن، آشنـــــــــــــــائی

تکیـــــــــــــــــــه گاهی ، همصــــــــــدائی

ما فریاد عشـــــــــــــــــــق، در قلب شــــــــب

دلگرمی عاشــــــــــقای بیصــــــــــــدائیــــــــــم

ما، دل میبازیم دریادریا ،تابیکران،عاشقای بی پروائیم

تو، با مــــــــــــن بمـــــــــــان، ای مهـــــــــــــــــــــربان

چون ماه شــــــب در آســــــــمان؛ بر من بتــــــــــــــــــــاب

تا بیـــــــــــــــــکران مثـــــــــــــــــل مهتــــــــــــــــــــــاب

مــــن تا مـرز جان؛ از عشقمان میسـوزم ای آرام جـــان

بر من بتـــــــاب تا کهــــکشــان مثــــل آفتــــــــــاب

ما؛ فریــــاد عشـــق در قلــــب شب دلگـــــرمی

عاشقــــــــــــای بیصــــــــــــــــــــدائیم

ما؛ دل میبازیم دریا دریا تا بیکران

عاشقـــــــای بی پــــروائیـــــــــم

ای تورؤیـای شبهای مـــــــن

عشقو ببین تو چشمای من

دستاتوتو دســت من بگذاردرلحظه های دیـدار

|+| نوشته شده توسط ميلاد در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385 و ساعت 16:19 |

یه عمری آسمون بودی ، دستم به تو نمی رسید نه قطره ای روی زمین ، نه چشم تو منو ندید هر چی رو من قسم دادم به حرمت ستاره ها تا که به تو نشون بدم ، بین تموم قطره ها خدا که این قصه رو دید از رو زمینش منو چید ابری شدم که آسمون ، باز دوباره منو ندید از بخت بد، من این بالا ، این آسمونِ رو زمین باید که قطره ای بشم ، ای آسمون منو ببین قطره شدم از آسمون تا که بگم دیوونتم من عاشق بوی نمِ اشکای روی گونتم

*********************************

دلت اومد که این طوری منو فراموشم کنی اشکمو صد پاره کنی ، این جوری خاموشم کنی چترتو وا کردی گلم ، نشد یه بار نگات کنم رفتی برو ، اما بذار یه بار دیگه نگات کنم

|+| نوشته شده توسط ميلاد در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 16:11 |
این مطالب از آزاده خانم گل ارسال شده است
-------------------------------------------------------
هو
 
دهاتی زاده
 
 
نه  از رومم، نه از اقوام چينم
دهاتي زاده اي چادر نشينم
 
ترك هاي عميق زخم داس است
شيار دست هاي خوشه چينم
 
نهيب نعره هاي  دلخراشم
لهيب شعله هاي آتشينم
 
نمي آيد بجز كابووس وحشت
به خواب چشمهاي نكته بينم
 
ولي با اينكه در اين شهر غربت
ميان مردمان تنها ترينم
 
اگر دستي  مرا ياري رساند
.چه دنياي خوشي مي آفرينم
)()()()()()()()()()()()()()()(
.استادی صدها شاگرد داشت. همه ی آنها در زمان مناسب نیایش می کردند...به جز یکی که دائم الخمر بود
:روز احتضار، استاد شاگرد دائم الخمر را به کنارش فراخواند و تمامی اسرار نهانش را به او منتقل کرد. شاگردان دیگربرآشفتند
.چه شرم آور، ما همه چیز خود را برای استادی فدا کردیم که نمی توانست توانایی های ما را درک کند
استاد گفت: باید این مطالب را به کسی منتقل می کردم که خوب می شناختم. کسانی که پرهیزگار می نمایند، غرور، خودبینی، و نابردباری خود را پنهان می کنند. بنابراین تنها شاگردی را برگزیدم که می توانستم نقص هایش را ببینم: شاگرد دائم الخمر را
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=
 
.خون دلم با اشکم جاری است
.چهره ی تو زندگی مرا عوض کرد
از ستارگان زیبا و ماه می پرسم، پس از اینکه زندگی ام را عوض کرد کجا رفت؟
.نور چشمم؛ قلب من مثل آینه است
.با مهربانی با آن رفتار کن، تا نشکند
|||||||||||||||||||||||||||||||||||
حالم بد نيست غم کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم

آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

خنجری بر قلب بيمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم! ديگر مسلمانی بس است

در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد ازاين بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم

نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمی گويم که خاموشم مکن من نمی گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش من نمی گويم مرا غم خوار باش
من نمی گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويی از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت

چند روزی هست حالم ديدنیست حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روی زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت:

"
ما زياران چشم ياری داشتيم خود غلط بود آنچه می پنداشتيم"
|+| نوشته شده توسط ميلاد در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 13:44 |
|+| نوشته شده توسط ميلاد در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 10:50 |

درسكوت مبهم خويش سرگشته ام درسينه ابرهاي غم گرفته آسمان دلم خيال باريدن داردوهجوم موج اشك ،ساحل چشمهايم راشكسته است.انگارانتظاردلم رابراي هميشه به بازي گرفته است.اي انتظار تو رادرسينه حفظ خواهم كرد.شايد كهروزي سينم عشق عطر شقايقهاي محبت راازگلستان چشمانش به سرتاسر سرزمين سرددلم ،به ارمغان آورد وبغضي رادرخودبشكند.اشك رادرديده اي از اشك نشاندم.به خدا سوگند ديگردلم توان به تصوير كشيدن اين همه غم را ندارد.

آيا زباهم سپيده سرخواهدآمدواز پشت ستيغ بلند صبح، خورسيددميدنه،نه اين كه كالبدخورشيداست كه مي دمد درخلوت فرداي خويش رابر زمين مي باشد.افسوس كه خورشيد رفته است.امااز درخشش ديروز خورشيددرآسمان دلهاي عاشق گلهاي عشق شكفته است. كه تا ابد به يادگار خواهدماند بگذارتا كمات رابه بازي نگيرم.بگذارتا بگويم به خداي خويش كه دلم بهانه اورادارداي مهتاب دل درآشيان ماروزي كه آمدي گل وژاه هاي عشق برشاخه هاي لبهاي ما شكفت وقتي كه آمدي صدها ستاره عشق چون غنچه هاي ياس برآسمان تيره شبهاي ما شكفت.اكنون كه رفته اي صدهزاردل را باخويش برده اي

امشب دلم انتظاررابه بازي گرفته است.اما اگربه پاين خواهد رسيداين انتظار است

=۰=۰=۰=۰=۰=۰=۰=۰=۰=۰=۰=۰=۰=۰=۰=۰=۰=۰=۰=۰=۰=۰=۰=۰=۰=۰=۰=۰=۰=۰=۰=

به من فرست بده تا دسته گلي تقديم تو كنم وبگذار تا در قلب تو زندگي كنم

من هنوز وسعت مهرباني تراكشف نكرده ام. هنوز از كوچه هاي دلشوره نگذشته ام

هنوز از صداي تو مست نشده ام.بگذار پيراهني از ابربپوشم وباران شم.بگذار در

جزيره اي متروك نامت را بر روي صخره اي گمنام هك كنم. بگذار با آبهاي

سرگردان دركنارت جان دهم .بگذاريكبار ديگرشعرهايم رادر آيينه نگاه كنم.بگذاردر

مقابلت بايستم ودر ستايش خورشيدي كه در قلبت نشسته است شعر بخوانم .

به من فرصت بده،فقط تا تكان خوردن پرده هاي اطاق وتاروشن فانوسي كه روي

ايوان اندوه است.

به من فرصت بده،فقط يك ساعت،نه فقط يك لحظه،بگذارخوب نگاهت كنم.زمين رااز

چرخش نگه داربه پرنده ها بگو آواز بخوانندوبه پروانه ها بگو شمع را فراموش

كنند....

به من فرصت بده فقط به اندازه بازشدن پنجره عشق،فقط بقدر روييدن نام تو برسم،

فكرمي كنم مي توانم براي گلهاي ميخك شبو شعربخوانم وصدها نامه ديگر براي چشمهاي

تو بنويسم

بگذار ترا صدا كنم وبه تو بگويم كه با همه وجودم دوستت دارم....

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

قلبم راباشب بوهاي پرپرشده وياسهاي باران خورده آذين ميكنم وبه سوي تومي شتابم ودرزير

باران الهي آرام نجواميكنم:اي عشق من:درانبوه زيباترين غزلهاوعاشقهانه ترين گفته هادرفرهنگ دوست داشتن،دروصف توچه بگويم وجمال وكمال عشق تورا چگونه برايم عزیزم فقط اینورو می توانم بگویم که در قلب من جای داری

=/=/=/=/=/=/=/=/=/=/=/=/=/=/=/=/=/=/=/=/=/

چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت گرفته و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داده زل بزني و به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت بشي حس کني که هنوز دوستش داري چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديوار تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچ چيز جز سلام نتوني بگي چه قدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوز دوستش داري

=.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.=

كاش مي دانستي كه درون قلبم خانه اي را بي تو وجود دارد كه آن راهميشه بوسيله شفق مي شويم

وبه آن مي گويم كه تو مونس شفاي دلم در سكوت نيمه شب هستي

اي كاش مي دانستي باغ غمگين دلم بي تو تنها شده است ولي گل غم به دلم باز شده است.كاش

مي دانستي كه درون قلبم با طپشهاي عشق هم صداهستي. تو كاش مي دانستي كه وجودتو وگرمي

صدايت به من خسته زندگي مي بخشد

()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()

 

|+| نوشته شده توسط ميلاد در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 و ساعت 10:29 |

ParsTheme

template id : music template name : music green

hokht

ميلاد

http://hokht.blogfa.com

حرف دل عاشق

خدا....
عشق یعنی دربرابر معشوق ایستادن و صحبت کردن



عشق یعنی به خاطر معشوق نیمه های شب از خواب



برخواستن و درد و دل کردن



عشق یعنی از شوق دیدار معشوق لحظه شماری کردن



و هنگام رسیدن به آن از شوق دیدار گریه کردن.

امیدوارم که از وبلاگ من خوشتون آمده باشه و نظر هم یادتون نره زندگی گفت که آخر چه بود حاصل من××××× عشق فرمود تا چه بگوید این دل من Feed Template : RSS THEME Free Blog Templates

Template Design Workshop offers professional web templates, flash templates and other web design products available for immediate download. This template also designed by Template Design blog design team. You can download free templates for your site, blog, cms or portal. Feel free to contact us about new templates.

Free rtl Blog Templates Template Design Group Free Blog Templates Blog Templates Free Blog and Site Templates Free Persian Blog Templates.