كاش الان آغوش گرمت سر پناه خستگيم بود
دو تا چشمات پر از اندوه
واسه دل شكستگيم بود
آرزوم اينه كه دستام توي دستاي تو باشه
تنگي اين دل عاشق با نوازش تو واشه
واسه چي خدا نخواسته من كنار تو باشم
قول مي دم با داشتن تو هيچ غمي نداشته باشم
همه هستي قلبم تو دو حرف خلاصه ميشه
عشق تو ، بودن با تو
پرم از ترانه تو
گر چه واژه ها حقيرن
خوبه وقتي نيستي پيشم
اونا دستمو مي گيرن
راز عشق منو هيچ كس غير مهتاب نمي دونه
تنها شاهد واسه غصه ، گريه و تنهاييم اونه
واي اگرمن اين نبودم كاش ميشد پرنده باشم
تا از اين دور بودن از تو بتونم بلكه رها شم
يه پرنده شم شبونه
بكشم پر به خيالت
برسم به لونه تو
بگيرم سر زير بالت
زندگيم رنگ خا بود
اگه تنها تو رو داشتم
اگه ميشد واسه گريه
رو شونت سر مي گذاشتم ...

میگم تو رو خدا نرو میگی که فایده نداره
نمیدونستم که تو هم
مثل بقیه میمونی
دل تو از سنگ و آهن
اینو خودت خوب میدونی
قلب منو شکستی
فکر کردی که کی هستی؟
تو دل ما زیاده
عاشق راستی راستی
بهت میگم میدونی
که خیلی بی وفایی
میگی که من همینم
بمونی یا نمونی
میگی فرقی نداره
بودن من واسه تو
راست میگی که زیاده
قلب هلاک واسه تو

... عشق یعنی لایق مریم شدن ... عشق یعنی با خدا هم دم شدن
... عشق یعنی جام لبریز از شراب ... عشق یعنی تشنگی یعنی سراب
... عشق یعنی خواستن و له له زدن ... عشق یعنی سوختن و پر پر زدن
... عشق یعنی سال های عمر سخت ... عشق یعنی زهر شیرین ، بخت تلخ
... عشق یعنی با " خدا یا " ساختن ... عشق یعنی چون همیشه باختن
... عشق یعنی حسرت شب های گرم ... عشق یعنی یاد یک رویای نرم
... عشق یعنی یک بیابان خاطره ... عشق یعنی چهار دیوار بدون پنجره
... عشق یعنی گفتنی با گوش کر ... عشق یعنی دیدنی با چشم کور
... عشق یعنی تا ابد بی سرنوشت ... عشق یعنی آخر خط بهشت
... عشق یعنی گم شدن در لحظه ها ... عشق یعنی آبی یه بی انتها
... عشق یعنی یک سوال بی جواب ... عشق یعنی رفتن توی خواب


دل تنگی خود رادرآیینه یاد تو٫ خیره نمانده ام
شاید که٫ازلرزش دوباره این دل٫واهمه داشته ام
راستی٫
میدانستی من هنوز می ترسم....
عهدبسته بودم سکوت را از" سنگ دم فرو بسته" بیا موزم
دیرزمانی ست گونه هایم٫نافرمانی می کنند ٫اشک ها را دعوت می کنند
زمانی که جرات" دوباره داشتن" ترا به خود دادم ٫ به جای اشک رنج بردم
بگذارآنکس که ترا از دست داده است در کنارگوردوستی از دست رفته
ناله های تلخ دلتنگی سر دهد٫و اینجا من باز برایت می نویسم
راستی٫
تو میدانی حقیقت اندیشه های من چیست؟....
غمهای زندگی من٫درآغاز و پایان این جاده٫همچون مستی سردرگم اند
سستی و نا امیدیست که مرا به زمین میخکوب می کند
به نیستی و فنا می کشاند٫توده ای استخوان خسته وروحی هراسان
مجسمه سرد و مرمرین من!٫شکسته های روح تو و من همزادنند
یاد تو در این روزهای سردر گم جوانی
همچون غریقی ست که به تنها سنگ خاموش
چنگ میزند وبه راز و نیاز می نشیند
راستی٫
نمی خواهم هیچ چیز بدانم
نمی خواهم هیچ چیز بگوی
تنها برایت می نویسم...............


