تو بنشینم!!...در زیر اوار با یاد تو خوشم....کاخ های قارونی نمیخواهم
در اشباع نعمت بی تو چه کنم؟؟انان که ترا ندارند هیچ دارند و انان
که تو دارند هیچ کم ندارند...بس بگیر این دستان کوچک را که
بیتابانه ترا جست و جو میکنند..بگذار گرمی دستانت امیدی باشد برای
فراموشی گذشته ی سرد!بگذار دل بکنم از هرچه گفته اند و شنیده ام
بگذار فارغ شوم از این نگاه های زهر الود...رهایم کن از این رنگ رنگهای
بست دروغین....شکسته ام...تو مرا راهنما باش....
تو مرا یاری کن که خود را ز نو بسازم...
پرستو![]()
![]()
![]()
![]()
و ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم...



























