هر چه ناز است به چشمان تو منظور شود
چشـــــــم وا کن که تو را سير ببينم شايد
دلم آشفتــــه آن قهــــوه ای شــــور شود
آتشيــــــن شو،هوس ميــــوه نوبر کـــردم
سرخ کن گونه که شرم از دهنم دور شود
سرخ نوشيدی و آب از لب من جاری شد
رفت تا روی لبـــت موجی مغــــــرور شود
قسمت اين بود بخندی و به کامم بکشی
تا دلت صاحـــب يک نيمــــه رنجـــور شود
من شدم رود و تو درياچه ای از نور شدی
من شدم اشک که آب دهنــت شور شود
از استاد هندسه پرسيدند عشق چيست؟ گفت:نقطه اي که حول نقطه ي قلب جوان ميگردد.
از استاد تاريخ پرسيدن عشق چيست؟ گفت:سقوط سلسله ي قلب جوان.
از استاد زبان پرسيدند عشق چيست؟ گفت:همپاي love است .
از استاد ادبيات پرسيدند عشق چيست؟ گفت : محبت الهيات است .
از استاد علوم پرسيدند عشق چيست؟ گفت : عشق تنها عنصري هست که بدون اکسيژن مي سوزد.
از استاد رياضي پرسيدند عشق چيست؟ گفت : عشق تنها عددي هست که پایان ندارد

میگم سلام میگی برو قلبم واست جا نداه
میگم تو رو خدا نرو میگی که فایده نداره
نمیدونستم که تو هم
مثل بقیه میمونی
دل تو از سنگ و آهن
اینو خودت خوب میدونی
قلب منو شکستی
فکر کردی که کی هستی؟
تو دل ما زیاده
عاشق راستی راستی
بهت میگم میدونی
که خیلی بی وفایی
میگی که من همینم
بمونی یا نمونی
میگی فرقی نداره
بودن من واسه تو
راست میگی که زیاده
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم
زندگي شايد
يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد
زندگي شايد
ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد طفلي است كه از مدرسه بر ميگردد
زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
كه كلاه از سر بر ميدارد
و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد صبح بخير
زندگي شايد آن لحظه مسدوديست
كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد
و در اين حسي است
كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت
در اتاقي كه به اندازه يك تنهاييست
دل من
كه به اندازه يك عشقست
به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد
به زوال زيباي گلها در گلدان
به نهالي كه تو در باغچه خانه مان كاشته اي
و به آواز قناري ها
كه به اندازه يك پنجره مي خوانند
آه
سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من
آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد
سهم من پايين رفتن از يك پله متروكست
و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد
دستهايت را دوست ميدارم
دستهايم را در باغچه مي كارم
سبز خواهم شد مي دانم مي دانم مي دانم
و پرستو ها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت
گوشواري به دو گوشم مي آويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل كوكب مي چسبانم
كوچه اي هست كه در آنجا
پسراني كه به من عاشق بودند هنوز
با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر
به تبسم معصوم دختركي مي انديشند كه يك شب او را باد با خود برد
كوچه اي هست كه قلب من آن را
از محله هاي كودكيم دزديده ست
سفر حجمي در خط زمان
و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن
حجمي از تصويري آگاه
كه ز مهماني يك آينه بر ميگردد
و بدينسانست
كه كسي مي ميرد
و كسي مي ماند
هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد مرواريدي صيد نخواهد كرد
من
پري كوچك غمگيني را
مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
مي نوازد آرام آرام
پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه مي ميرد
و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد

... عشق یعنی لایق مریم شدن ... عشق یعنی با خدا هم دم شدن
... عشق یعنی جام لبریز از شراب ... عشق یعنی تشنگی یعنی سراب
... عشق یعنی خواستن و له له زدن ... عشق یعنی سوختن و پر پر زدن
... عشق یعنی سال های عمر سخت ... عشق یعنی زهر شیرین ، بخت تلخ
... عشق یعنی با " خدا یا " ساختن ... عشق یعنی چون همیشه باختن
... عشق یعنی حسرت شب های گرم ... عشق یعنی یاد یک رویای نرم
... عشق یعنی یک بیابان خاطره ... عشق یعنی چهار دیوار بدون پنجره
... عشق یعنی گفتنی با گوش کر ... عشق یعنی دیدنی با چشم کور
... عشق یعنی تا ابد بی سرنوشت ... عشق یعنی آخر خط بهشت
... عشق یعنی گم شدن در لحظه ها ... عشق یعنی آبی یه بی انتها
... عشق یعنی یک سوال بی جواب ... عشق یعنی رفتن توی خواب

دیرزمانی ست ٫برایت هیچ ننوشته ام
دل تنگی خود رادرآیینه یاد تو٫ خیره نمانده ام
شاید که٫ازلرزش دوباره این دل٫واهمه داشته ام
راستی٫
میدانستی من هنوز می ترسم....
عهدبسته بودم سکوت را از" سنگ دم فرو بسته" بیا موزم
دیرزمانی ست گونه هایم٫نافرمانی می کنند ٫اشک ها را دعوت می کنند
زمانی که جرات" دوباره داشتن" ترا به خود دادم ٫ به جای اشک رنج بردم
بگذارآنکس که ترا از دست داده است در کنارگوردوستی از دست رفته
ناله های تلخ دلتنگی سر دهد٫و اینجا من باز برایت می نویسم
راستی٫
تو میدانی حقیقت اندیشه های من چیست؟....
غمهای زندگی من٫درآغاز و پایان این جاده٫همچون مستی سردرگم اند
سستی و نا امیدیست که مرا به زمین میخکوب می کند
به نیستی و فنا می کشاند٫توده ای استخوان خسته وروحی هراسان
مجسمه سرد و مرمرین من!٫شکسته های روح تو و من همزادنند
یاد تو در این روزهای سردر گم جوانی
همچون غریقی ست که به تنها سنگ خاموش
چنگ میزند وبه راز و نیاز می نشیند
راستی٫
نمی خواهم هیچ چیز بدانم
نمی خواهم هیچ چیز بگوی
تنها برایت می نویسم...............

