گلها را به هم داديم و باز هم هر كدام گل سرخي در دست داشتيم .
گل من را بوييدي و بازي را شروع كردي . گفتي : من مال توام و تو ؟
گفتم :من هم مال توام . بازي تمام شده بود و نتيجه ها معلوم .
من خودم را به تو باختم تا تو را بردم و تو خود را باختي براي من .
ديگر هرگز قمار نمي كنم . من ديگر مني ندارم كه ببازم من ديگر مال توام .
گل سرخي دارم كه در باغچه قلبم براي هميشه كاشته ام
هفته ی عاشقی
**************************************************
شنبه: با نگاهی عاشقانه مست شدم
**************************************************
یکشنبه: به او گفتم گرفتارت شدم
**************************************************
دوشنبه:همچون لیلی عاشق صحرا شدم
**************************************************
سه شنبه:بی وفایی کرد و من گریان شدم
**************************************************
چهارشنبه:اسیر هجرانش شدم
**************************************************
پنج شنبه:او رفت و من در عاشقی فانی شدم
**************************************************
جمعه:بی او تنها شدم و ......
**************************************************
کاغذتم :
احساساتتو روم بنویس
عصبانیتتو روم خط خطی کن
اشکاتو باهام پاک کن
حتی اگه سردت شد بسوزونم تا گرم بشی
فقط دورم ننداز

آتش آن است که بر خرمن پروانه زدند
آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد
عشق يعني مستي و ديوانگي
عشق يعني با جهان بيگانگي
عشق يعني شب نخستين تا سحر
عشق يعني سجده ها با چشم تر
من اگر غصه هزاران دارم
گله از بازي دوران دارم
دل گريان،لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
در غمستان نفسگير،اگر
نفسم ميگيرد
آرزو در دل من
متولد نشده،مي ميرد
يا اگر دست زمان در ازاي هر نفس
جان مرا ميگيرد
دل گريان،لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
من اگر پشت خودم پنهانم
من اگر خسته ترين انسانم
به وفاي همه بي ايمانم
دل گريان،لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم....

نيست شوقی که زبان باز کنم، از چه بخوانم؟ من که منفور زمانم، چه بخوانم چه نخوانم چه بگويم سخن از شهد، که زهر است به کامم وای از مشت ستمگر که بکوبيده دهانم نيست غمخوار مرا در همه دنيا که بنازم چه بگريم، چه بخندم، چه بميرم، چه بمانم
که از آغازش بس که آزرده شدم چشم به پايان دارم 

يكنفر در شب كام، يكنفر در دل خاك
يكنفر همدم خوشبختي هاست
يكنفر همدم و همسفر سختي هاست
چشم تا باز كنيم، عمرمان ميگذرد
وز سر تخت مراد، پاي بر تخته تابوت گذاريم همه
ما همه همسفريم، همگي همسفريم
تا ببينيم كجا،باز كجا چشمان بار دگر سوي هم باز شود
در جهاني كه درآن راه ندارد اندوه
زندگي با همه ي معني خويش از نو آغاز شود

دوست دارم هم چو موجي در دل دريا بميرم
بشکفم چون لاله اي خونين و در صحرا بميرم اشک غلطان گردم و از ديده ي محنت بريزم خنده ي شمعي شوم در دامن شب ها بميرم عود باشم در ميان مجمر حسرت بسوزم دانه ي اسپند گردم تا که بي پروا بميرم چشمه ي مهتاب باشم پيکر شب را بشويم آذر خشي گردم و در گنبد مينا بميرم يا بسايم بر ستيغ کوه ها شهپر چو عنقا يا چو زيبا مرغکي در گوشه اي تنها بميرم
یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم ز غفلت،من و مایی نکنیم
یادمان باشد سر سجاده عشق
جز برای دل محبوب دعایی نکنیم
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق زهربی سروپایی نکنیم










