تو را برای تو دوست دارم و زندگی را برای نفسهای تو

از همه عزیزانی که نظر دادند..
ديوانگي
چند روزي است كه من
باز ديوانه شدم
از غم دوري تو
شمع و پروانه شدم
باز سجاده ي من
رنگ چشمان تو شد
مهر و تسبيح دلم
مثل دستان تو شد
باز هم شبهاي من
بوي باران مي دهد
بوي نمناك زمين
در بهاران مي دهد
باز از اين پنجره
شعر هايم مي روند
گريه هايم مي رسند
خنده هايم مي روند
باز از روي درخت
مرغ عشقم مي پرد
آتش عشقت مرا
تا كجا ها مي برد
باز قلبم مي تپد
خسته حال بي نفس
مي زند فرياد كه
خسته ام از اين قفس
باز شمعي مي شوم
تا بسوزم جان و تن
اشكهايم مي چكد
به دل و دامان من
من كه رسوايت شدم
مي نويسم بر درخت
مي نويسم بر هوا
يا به روي سنگ سخت
مينويسم از غمت
شمع و پروانه شدم
چند روزي مي شود
باز ديوانه شدم
دوستت دارم
از بس كه آسمان دلم ابريست
تمام خاطراتم نمناك شده است
نميدانم چرا؟
دريا را هم كه ديدم
به ياد تو افتادم
روي ماسه هاي ساحل نوشتم
اگر طاقت شنيدن داري
من شهامت گفتن دارم
دوباره به دريا نگاه كردم
باز برگشتم
اين بار روي ماسه ها نوشتم
دوستت دارم ...
چقدر سخته گل آرزوهات رو تو باغ ديگري ببيني و هزار
بار تو خودت بشکني و اون وقت زير لب بگي گل من
باغچه نو مبارک پشتت رو بهش کني و دونه هاي
اشک گونه هات رو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي
تا نفهمه که هنوزم دوستش داري و چقدر سخته تو
چشات زل بزنه وبگه دوست نداره ...

ساز تنهایی بنواز
بنواز که امشب دلم بی تاب است
بنواز گوشه ی چشمم به در
ببین که چشمانم بی خواب است
امشب
دل می بارد از آسمان دلتنگی
بنواز ساز من می دانی
سوال های من همیشه بی جواب است
بنواز ساز تنهایی
بنواز رویای رنگین من بی رنگ شد
بنواز
رویای رنگین من کنون رنگ حباب است
بنواز و به تماشا بنشین
تمام لحظه ها میگذرند
می گذرند در پیچ و خم های زندگی
ببین لحظه های وداع چه بی درنگ و شتاب است ...
يك نفر عاشق هست
شما او را دوست نداشته باشيد
رو از او برگردانيد ..زيباييش نستاييد
چه اهميت دارد وقتي من عاشقش هستم
او را همانگونه كه هست صميمانه مي پرستم
شما او را زشت بدانيد مرا ديوانه پنداريد
چه فرقي مي كند ؟
وقتي او را مي خواهم / مي دانم / ميخواهم
او زاده شده كه اگر يك نفر به او گفت :
دوستت دارم ...
آن يك نفر من باشم براي خواستن او
در دلم ديوار ترديد نسازم ...

رنگين كمان
با اين كه چشماني قشنگ و با صفا داري
آيا دل رفتن به راه عشق را داري؟
مثل نگاه ناز نرگس دوستت دارم
اي آن كه روي چشم هاي من تو جا داري
اين را بهار تازه هم پيوسته مي گويد:
قلبي تو مثل قاصدكها بي ريا داري
سر سبزي و مانا ترين فصل غزل هايي
دير بست دل ها را به چشمانت مبتلا داري
آبي ترين احساس هايم خوب ميدانم
زيبايي رنگين كمان و ماه را داري ...

از صميم قلب
من دلم به يك رويا خوش است
به شب قدم زير آسمان
زير مهتاب كوچه ي خلوت
آن موي بيقرار يار
يك دل از عشق سر شار
يك دنيا فاصله است
يك درد بي صدا و مرگوار
يك ستاره هميشه درخشان است
يك تقدير ناسازگار
و يك " اي كاش " هميشه ماندگار
نگفتهام به يار محبوس
كه " منهم از صميم قلب دوس...
....
...
پس هميشه دوستم بدار..
