حرف دل عاشق
زندگی گفت که آخر چه بود حاصل من××××× عشق فرمود تا چه بگوید این دل من
| دستاي تو | |
| چه بي صدا ,چه بي ريا عاشق شدم. بالاخره گرماي دستاش آتيشم زد و رفت.هيچوقت نمي خواستم گرماشو حس كنم كه اسير آتش عشقش نشم,اما.... كار خودشو كرد ,بد جور آتيشم زد,مرا در تب عشقش سوزاند و در اوج سوختن مرا رها كرد و رفت .سوختم و خاكستر شدم ولي خاكستر عشقش هم حرارت داره و تا ته وجودمو ميسوزونه.برگرد نه به خاطر من به خاطر سردي دستام ,هنوزم به دستات به گرماي وجودت احتياج دارم,هنوزم سردي دستام با دستاي تو گرم ميشه دستانت را به من برگردون........ | |
|+| نوشته شده توسط ميلاد در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 و ساعت 18:48 |
