و ميوه هاي نقره اي كاج را هنوز
مي ديدم آه ولي او ...
و بر تمام اين همه مي لغزيد
و قلب بي نهايت او اوج مي گرفت
گويي كه حس سبز درختان بود
و چشمهايش تا ابديت ادامه داشت
حق با شماست
من هيچگاه پس از مرگم
جرات نكرده ام كه در آينه بنگرم
و آن قدر مرده ام
كه هيچ چيز مرگ مرا ديگر ثابت نميكند
يا صداي زنجره اي را
كه در پناه شب بسوي ماه ميگريخت
از انتهاي باغ شنيديد؟
من فكر ميكنم كه تمام ستاره ها
به آسمان گمشده اي كوچ كرده اند
و شهر ‚ شهر چه ساكت يود
من در سراسر طول مسير خود
جز با گروهي از مجسمه هاي پريده رنگ
و چند رفتگر
كه بوي خاكروبه و توتون مي دادند
و گشتيان خسته خواب آلود
با هيچ چيز روبرو نشدم
افسوس
من مرده ام
و شب هنوز هم
گويي ادامه همان شب بيهوده ست
خاموش شد
و پهنه وسيع دو چشمش را
احساس گريه تلخ و كدر كرد
آيا شما كه صورتتان را
در سايه نقاب غم انگيز زندگي
مخفي نموده ايد
گاهي به اين حقيقت يأس آور انديشه ميكنيد

تو هم آخر توانستی به قلبم داغ بگذاری
و عشق آتشینم را ز سردی هیچ انگاری
تظاهر بود گفتی : تو را من دوست می دارم
ندانستم به غیر از من کسی را زیر سر داری
همواره یاد تو همزاد چشمان تر من بود
چه هنگامی که می خوابم ٬ چه در اوقات بیداری
تو دنیای دلم بودی چرا ترک وفا کردی
که خون و اشک از چشمم به یادت می شود جاری
به دیده یاد سبزت را همیشه آب خواهم داد
گر چه جای دل ٬ سنگی درون سینه ات داری
به پایت زندگانی را فنا کردم ٬ نمی دانی
ندارم دل که بینم از دو چشمت اشک غم باری
شکایت های قلبم را دوباره سرخ میگریم
که زردی نگاهم را به روی خود نمی آری
سمت را به همراه ستاره می نویسم چون مرا به یاد شبهای تارعشق می اندازد
بگو چگونه درک کنم لحظات عاشقی را؟
بگو چگونه بعد از این تحمل کنم لحظات تنهایی را؟
با نوشتن تنهایی گریه ام می گیرد چه برسد به اینکه تنهایم بگذاری
بگو چگونه احساسم رابنویسم که دیگر دلم از تنهایی و بدون تو بودن خسته
شده...؟


خستهام ، خسته از اين دنياي سياه و سفيد قلبم و مردماني كه خاكستري را نميشناسند ، آبي آسمان را نميبينند و بر سبز سبزهها ميخندد.
خستهام ، خسته از دلبستهگيهايي با رنگ عشق ، با نام عشق و با هر چه دروغين است از عشق . خسته از اين چشمهاي پر دروغ كه پيشهيشان فريب است و رسمشان نيرنگ.
خستهام ، خسته از انتظار بيهوده . خسته از نيامدنها و رفتنها و حتی از ماندنها .
خسته از ماندن و بدينسان زيستن.
خستهام ، آري ، خستهام .
پس چرا اي آرامش زيباي هستي مرا در خود غوطهور نميسازي...

وقتي تو نيستي اينگار زمستان است و چترم را در باران گم كرده ام
وقتي تو نيستي جدول متقاطع تنهاييم را با گريه و اه و درد پر ميكنم و چشمانم را با گياه باران پيوند ميزنم
وقتي تو نيستي گريه را بهانه ميكنم و با حنجره اي خونين فرياد ميزنم اي دشت سوخته من بميرم براي تو كه حريم انديشه ات سراب تجلي نمود
وقتي تو نيستي من نيز نيستم

از روزگار دلم گرفته
از این تکرار دلم گرفته
دلم می خواد گریه کنم
بارون ببار دلم گرفته
برای گم کردن خویش
رها شدن از کم و بیش
برای در خود گم شدن
دلم می خواد گریه کنم
بارون ببار دلم گرفته
از من دیگه هیچی نمونده
یه قصه ام صد باره خونده
امروز هوا هوای گریه س
گونه هامو بارون پوشونده
ابر غمم بارون نمی شه
درد سکوت درمون نمی شه
بخون برام از پشت شیشه
درد سکوت درمون نمی شه
از روزگار دلم گرفته
از این تکرار دلم گرفته
دلم می خواد گریه کنم
بارون ببار دلم گرفته
گريه ها كردم و بر اتش دل اشك فشاندم
ناگزير اشك فشان غمزه از كوي تو رفتم
نا اميدانه ز دل اه غريبانه كشيدم
تا به سوگ دل تنها شده مستانه بگريم
نيم جان پيكر خود بر در ميخانه كشيدم

رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم تا دوست را به ياري نخوانيم
براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا می کند
طعم توفیق را می چشاند
و چه تلخ است لذت را تنها بردن
و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن
و چه بدبختی از اردهنده ای ست تنها خوشبهت بودن
در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است
در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند ياد "تنهايي" را در سرت زنده ميكند
تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است
" تنها"بودن ، بودني به نيمه است
و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم.

راه دوري است و پايي خسته
تيرگي هست و چراغي مرده
مي كنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سايه اي از سر ديوار گذشت
غمي افزود مرا بر غم ها
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز كند پنهاني
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر سحر نزديك است
هر دم اين بانگ برآرم از دل
واي اين شب چه قدر تاريك است
خنده اي كو كه به دل انگيزم ؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم ؟
صخره اي كو كه بدان آويزم ؟
مثل اين است كه شب نمناك است
گرچه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر ،
همیشه فاصله ای هست
دچار باید بود وگرنه زمزمه ی حیات میان دو حرف
حرام خواهد ش
و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست
و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هائی که غرق ابهامند
نه ،
صدای فاصله هائیست که مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر
همیشه عاشق تنهاست
و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست
کجاست سنگ رنوس؟
من از مجاورت یک درخت می آیم
که روی پوست آن دستهای ساده غربت
اثر گذاشته بود
به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی
ه تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است ...
اوخ كه رام من نشد، چونش كنم، چونش كنم؟
از دل چرا بيرون كنم، اين غم كه من دارم ازو؟
دل را، نسازد گر به غم، از سينه بيرونش كنم
در بزم نوش عاشقان، حيف است جام دل تهي
گر باده ي شادي نشد، لبريز از خونش كنم
عاقل كه منعم مي كند، زين شيوه ي ديوانگي
گر گويمش وصفي ازو، ترسم كه مجنونش كنم
محبوب مي بوسد مرا، من جان نثارش مي كنم
سوداي پر سود است اين، بگذار مغبونش كنم
سيمين! به شام هجر او، نيلينه دارم دامني
از اختران اشك خود، دامان ِ گردونش كنم....
------
خوب رویان جهان رحم ندارند دلشان.........باید از جان گذرد آن کس که شود عاشقشان
روز اول که سرشتند ملایک گلشان.....سنگی اندر گلشان بود همان شد دلشان
------
به چشمان خودم ديدم
که قلبم را شکست و رفت
همان ديوانه مستی
می گفت: عاشقت هستم
------
دست مرا بگير كه باغ نگاه تو
چندان شكوفه ريخت كه هوش از سرم ربود
من جاودانيم كه پرستوي بوسه ات
بر روي من دردي ز بهشت خدا گشود
اما چه ميكني
دل را كه در بهشت خدا هم غريب بود
بی تو من تنهای تنها میشوم همنوای مرغ شبها می شوم
بی تو ای زیباترین مولود عشق چون سکوتی بی تو معنا می شوم
گر بیایی سوی من ای نازنین عاقبت رسوای دنیا می شوم
سهم من دردی است آن هم مال تو از همین امروز فردا می شوم
باورت شاید نباشد باز هم بی تو من تنهای تنها می شوم
یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر
و جواب دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم
یادم باشد باید در برابر فریاذها سکوت کنم
و برای سیاهی ها نور باشم
یادم باشد از چشمه درس خروش بگیرم
و از آسمان درس پاک زیستن
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست...
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن
به دنیا آمده ام...نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان
...
یادم باشد زنئگی را دوست دارم
...
یادم باشد هرگاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان
بی زبانی که به سوی قربانگاه می رود
زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم
...
یادم باشد میتوان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردی
که از سازش عشق می بارد به اسرار
عشق پی برد و زنده شد
...
یادم باشد سنجاقک های سبز قهر کرده
و از اینجا رفته اند...باید سنجاقک ها را پیدا کرد
یادم باشد معجزه قاصدک ها را باور داشته باشم
...
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس
فقط به دست ئل خودش باز می شود
...
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم
...
یادم باشد زنده ام
...
اين شعرها را چون آينه دان
آخرداني كه آينه را
صورتي نيست ، در خود
اما هركه نگه كند
صورت خوذ تواند دیدن
همچنین می دان که شعر را
در خود
هیچ معنایی نیست!
اما هر کسی از او
آن تواند دیدن که نقد روزگار و
کمال کار اوست
و اگر گویی
شعر را معنی آن است که قائلش خواست
ودیگران معنی دیگر
وضع می کنند از خود
این همچنین است که کسی گوید:
صورت آینه
صورت روی صیقلی یی است که اول آن صورت نموده
واین معنی را تحقیق و غموضی هست که اگر در شرح آن
آویزیم از مقصودم باز مانم
دلم برای کسی تنگ
است
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریا می دوخت
و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می
خواند
دلم برای کسی تنگ است
كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد
و پري دلم را با وجود خود خالي
دلم برای کسی تنگ است
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
دلم برای کسی تنگ است
که بیاید
و به هر رفتنی پایان دهد
دلم برای کسی تنگ است
که آمد
رفت
...... و پایان داد
کسی ....
کسی که من هميشه دلم برايش تنگ می شود
....كسي كه دوستش دارم ....
عاشقانــــــه هميشـــــــه تا ابد تاخود خداونـــــد!
...دلم براي تو تنگ است
صدای
بارون از بیرون پنجره غوغا کرده بود اما صدای گریه ی من از بارونم بلند تر بود نمیدونم چرا ولی تو آسمون ابری با اون بارون شدیدی که دلمو داشت از جا میکند و تنها همیار و همدمم همین بارون بود.
چطور ممکنه اون ستاره تو آسمون منو نظاره کنه چطور ممکنه تو آسمون ابری یه ستاره تک و تنها مثل من باشه میدونم چی فکر میکرد نگاهشو از تو چشمام بر نمیداشت چشمام خیره بود بهش اما نورش زیاد بود چشمامو بستم یه احساس عجیبی داشتم چشمامو بستم و دیدم هوا صاف و صاف اما اون ستاره هنوز همون جاست خیلی قشنگ بود.
با تمام وجود فریاد زدم بیا ستاره بیا تنهام نزار آخرین امیدم تویی نرو به ستاره نگاه کردم دیدم بزرگتر از قبل شده شایدم نه به من نزدیک شده بود دستموبه سوی آسمون گرفتم رو دو زانو نشستمو گریه کردم دوباره بارون شروع به ریزش کرد مثل اینکه به واسطه ی وجود ستاره به همراه گریه ی من آسمونم گریش میگرفت اما نه شاید آخرین همدمم داشت گریه میکرد اون تنها کسی بود که تو این دلشکستگی هام منو رها نکرد
همینجور داشتم گریه میکردم که به خودم اومدمو دیدم زمین سبز سرخ شده رنگ خون که نور ستاره اونو خوشکل تر کرده بود با خودم گفتم ای کاش اشکام این رنگی بود تابهتر بتونم عشق شکسته شدمو حس کنم باز گریه کردمو گریه کردم دستامورو چشمام گذاشتم تا بیشتر از این ستاره رو غمگین نکنم دستامو که برداشتم دیدم دستام سرخ شده فهمیدم که با اشک خونینم و یا با دل خونینم زمین رو به این روز در آوردم
گفتم ای ستاره بیا رو زمین میخوام باهات درد دل کنم میخوام بهت بگم دوستت دارم تنها امید و آخرین همدمم تویی ترو خدا منو تنها نزار من به تو نیازدارم بیا بیا تا با کمک تو اجزای جداشده ی قلبمو به هم وصل کنیم و من با تو یک زندگی دوباره رو شروع کنم اماستاره ازم دورتر شد دورودور دادزدم نه !نرو !باشه تو از اون دور هم که باشی بازم همدمم هستی از اون دور دورا هم که باشی دوستت دارمو باهات دردودل میکنم فقط نگاهتو ازم نگیر از اون روز تا حالا هر وقت دلم برات تنگ میشه اون ستاره نور نقره ای رنگشو بیشتر میکنه و بارون با من ساز غمگینی رو میزنه از اون روز بعد از اینکه تنهام گذاشتی بارون و ستاره منو تنها نمیزارن حالا دو دوست خوب دارم که با صداقت و پاک و خالصن که عشقمو درک میکنن ستاره با نورش همیشه قلبمو به آینده روشن میکه شاید برگردی و دیگه تنها نباشم من از جنس ستاره نیستم از جنس بارون نیسم ولی مثل ستاره و بارون تنهام و تنهاییمونو با هم پر میکنیم و بواسطه ی وجود تو وازه ای بنام تنهایی باقی نمیمونه تا ابد آسمون صاف تک ستاره و بارون با من هستن دیگه تنها نیستم اما فقط تو رو در کنار این محبت خالص کم دارم منو تو از جنس خاکیم و تنهای هم میزاریم اما منو ستاره از دو جنس مخالفیمو تا ابد در کنار شادی و غم هم هستیم پس چرا با هم نباشیم؟چرا همرنگ نباشیم؟
چرا زیر آسمون تک ستاره با هم نباشیم؟

از لابه لای ابرهای سردرگم و بی نشان
و اوج را حس خواهم کرد
اوج وجود
اوج هستی و...
من یک زمینی ام
پاهایم گرما و سرما را حس کرده اند
گاه خارهای زمین پاهایم را آزردهن اند و
گاه گاهی سبزه با طراوتش
رامش را برایم به ارمغان آورده است
همیشه آسمان را در آغوش گرفته ام
و هماره او را در آغوش می فشارم
تا اینکه روزی برسد که با او یکی شوم
**خط آخر***
زینت انسان سه چیز است :علم ، محبت ، آزادی فلاطون
باران باش
باران باش و غرور و تکبر را از قلب ها پاک کن تو که می توانی جاده های بی سواری را آب ده تا فردا مسافران بر روی جاده ها بشکفند ! ببار و کویر را سیراب کن تا دیگر هیچ کویری وجود نداشته باشد . اگر برای همیشه باران باشی قول می دهم همه جا سبز شود . همان رنگی که همه انتظارش را می شکند

***خط آخر***
سعادتمند کسی است که به مصائب زندگی لبخند بزند
و ميوه هاي نقره اي كاج را هنوز
مي ديدم آه ولي او ...
و بر تمام اين همه مي لغزيد
و قلب بي نهايت او اوج مي گرفت
گويي كه حس سبز درختان بود
و چشمهايش تا ابديت ادامه داشت
حق با شماست
من هيچگاه پس از مرگم
جرات نكرده ام كه در آينه بنگرم
و آن قدر مرده ام
كه هيچ چيز مرگ مرا ديگر ثابت نميكند
يا صداي زنجره اي را
كه در پناه شب بسوي ماه ميگريخت
از انتهاي باغ شنيديد؟
من فكر ميكنم كه تمام ستاره ها
به آسمان گمشده اي كوچ كرده اند
و شهر ‚ شهر چه ساكت يود
من در سراسر طول مسير خود
جز با گروهي از مجسمه هاي پريده رنگ
و چند رفتگر
كه بوي خاكروبه و توتون مي دادند
و گشتيان خسته خواب آلود
با هيچ چيز روبرو نشدم
افسوس
من مرده ام
و شب هنوز هم
گويي ادامه همان شب بيهوده ست
خاموش شد
و پهنه وسيع دو چشمش را
احساس گريه تلخ و كدر كرد
آيا شما كه صورتتان را
در سايه نقاب غم انگيز زندگي
مخفي نموده ايد
گاهي به اين حقيقت يأس آور انديشه ميكنيد

