
نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني
حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي
نگاهت نمي كنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني
صدايت نمي زنم ..... زيرا اشك هاي من براي تو بي فايده است
فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام

بايد به سمت ماه شليك كرد شايد تيرمان به هدف نخورد
ولي نبايد نگران شد چرا كه لا اقل در ميان ستاره ها فرود خواهد آمد

در يک روز خزان پاييزي پرستويي را در حال مهاجرت ديدم به او گفتم: چون به دياريارم ميروي به او بگو دوستش دارم و منتظرش مي مانم. بهار سال بعد پرستو نفس نفس زنان آمد و گفت: دوستش بدار ولي منتظرش نمان

مثل شقايق كوتاه اما زيبا زندگي كن
مثل پرستو طولاني اما استوارو با هدف مهاجرت كن
مثل شمع بسوز اما به دوستان روشنايي ببخش
مثل پروانه دردناك اما عاشقانه بمير.
سازنده ترين كلمه گذشت است ... آن را تمرين كن .
پرمعني ترين كلمه " ما " است ... آن را به كار ببر.
عميق ترين كلمه "عشق" است ... به آن ارج بنه.
بي رحم ترين كلمه "تنفر " است ... از بين ببرش.
سركش ترين كلمه" تنفر" است ... با آن بازي نكن.
خودخواهانه ترين كلمه " من " است... از آن حذر كن.
ناپايدارترين كلمه " خشم" است... آن را فرو ببر.
سازنده ترين كلمه گذشت است ... آن را تمرين كن .
پرمعني ترين كلمه " ما " است ... آن را به كار ببر.
عميق ترين كلمه "عشق" است ... به آن ارج بنه.
بي رحم ترين كلمه "تنفر " است ... از بين ببرش.
سركش ترين كلمه" تنفر" است ... با آن بازي نكن.
خودخواهانه ترين كلمه " من " است... از آن حذر كن.
ناپايدارترين كلمه " خشم" است... آن را فرو ببر.
سازنده ترين كلمه گذشت است ... آن را تمرين كن .
پرمعني ترين كلمه " ما " است ... آن را به كار ببر.
عميق ترين كلمه "عشق" است ... به آن ارج بنه.
بي رحم ترين كلمه "تنفر " است ... از بين ببرش.
سركش ترين كلمه" تنفر" است ... با آن بازي نكن.
خودخواهانه ترين كلمه " من " است... از آن حذر كن.
ناپايدارترين كلمه " خشم" است... آن را فرو ببر.
نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...
چون دنيا يه روز تموم ميشه...
نميخوام بگم که مثل گلی...
چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...
نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس...
چون شب هم بالاخره تموم ميشه...
نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی...
چون اب که هميشه پاک نميمونه...
نميخوام بگم که دوستت دارم.
..
چون منکه اصلا دوستت ندارم...
بلکه من عاشقتم...تو ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم
بي تو يک عمر فرصت براي گريستن دارم
اما براي تماشاي تو همين يک لحظه
باقي است.

آنكس كه مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود كه به شوق من آمده باشد
رهگذري بود كه روي برگهاي خشك پاييزي راه مي رفت
صداي خش خش برگها همان آوازي بود كه من گمان مي كردم ميگويد: دوستت دارم.



