تبليغاتX
حرف دل عاشق
درباره وبلاگ
خدا....
عشق یعنی دربرابر معشوق ایستادن و صحبت کردن



عشق یعنی به خاطر معشوق نیمه های شب از خواب



برخواستن و درد و دل کردن



عشق یعنی از شوق دیدار معشوق لحظه شماری کردن



و هنگام رسیدن به آن از شوق دیدار گریه کردن.

امیدوارم که از وبلاگ من خوشتون آمده باشه و نظر هم یادتون نره
منوی اصلي
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
آرشیو مطالب
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته سوم آذر 1385
هفته اوّل آذر 1385
هفته چهارم آبان 1385
هفته دوم مهر 1385
هفته چهارم شهریور 1385
هفته سوم شهریور 1385
هفته دوم شهریور 1385
هفته اوّل شهریور 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته دوم تیر 1385
هفته اوّل تیر 1385
هفته چهارم خرداد 1385
هفته سوم خرداد 1385
هفته دوم خرداد 1385
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته دوم اردیبهشت 1385
هفته اوّل اردیبهشت 1385
هفته چهارم فروردین 1385
هفته سوم فروردین 1385
هفته چهارم اسفند 1384
هفته سوم اسفند 1384
هفته دوم اسفند 1384
هفته اوّل اسفند 1384
آرشیو موضوعی
زنده باد عشق
پيوندها
به 59 زبان مختلف بگو (دوستت دارم)
عشق يعني ..
تصاويری از عشق های واقعي
این هم وبلاگ آجی گلم
ناراضی نمیای بیرون
نازنین
تقدیم به تمام کسانی که دوست شان دارم
تو بگو
صفحه 2
صفحه 3
صفحه4
صفحه 5
صفحه6
عاشقانه های مجید
soheileparandeh
قلب منو لمس كن
بيتا
خاطره
غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده
مریم خانمم
سايه تنها
یاس
بی تو هرگز با كار زيباي فرهاد و آیدا عزيز
برترین عکس های هنری
عشقولانه های انگلیسی
ترانه شعر دلتنگیهای عاشقانه
در کنار تو
تنهاترازتنهایی
وبلاگی برای همه ی ایرانیان
کشتی کج
  • :: قالب وبلاگ ::

  • ساعت
    وضیعت یاهو
    پیوندهای روزانه
    عشق الکی نیست
    آرشیو پیوندهای روزانه
    آمار وبلاگ

    تعداد بازديدها:

    طراح قالب


    website: www.parstheme.com
    :
    Pro Designer Template Blog

    >>

    Copyright SAFIIR 2001-2007

    حرف دل عاشق
    زندگی گفت که آخر چه بود حاصل من××××× عشق فرمود تا چه بگوید این دل من

     

    |+| نوشته شده توسط ميلاد در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385 و ساعت 16:27 |
     

    تو هم آخر توانستی به قلبم داغ بگذاری

    و عشق آتشینم را ز سردی هیچ انگاری

    تظاهر بود گفتی : تو را من دوست می دارم

    ندانستم به غیر از من کسی را زیر سر داری

    همواره یاد تو همزاد چشمان تر من بود

    چه هنگامی که می خوابم ٬ چه در اوقات بیداری

    تو دنیای دلم بودی چرا ترک وفا کردی

    که خون و اشک از چشمم به یادت می شود جاری

    به دیده یاد سبزت را همیشه آب خواهم داد

    اگر چه جای دل ٬ سنگی درون سینه ات داری

    به پایت زندگانی را فنا کردم ٬ نمی دانی

    ندارم دل که بینم از دو چشمت اشک غم باری

    شکایت های قلبم را دوباره سرخ میگریم

    که زردی نگاهم را به روی خود نمی آری

     


     ما رو باش سپردیمش دل و چشمامونو به کی

    اون که به زندگی میگه ، نمایش عروسکی

    با همه می بینمت ، با همه کس به جز خودم

    تقصیر من چیه که عاشق چشم تو شدم

     

    |+| نوشته شده توسط ميلاد در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385 و ساعت 19:45 |

    گفتم نرو پر پر میشم ، گفتی می خوام رها باشم

    گفتم آخه عاشق شدم ، گفتی می خوام تنها باشم

    گفتم دلم ، گفتی بسوز ، گفتم یه عمری باز هنوز

    گفتم پس عمرم چی میشه ، گفتی هدر شد شب و روز

    گفتم آخه داغون میشم ، گفتی به من خوش می گذره

    گفتم بیا چشمام به تو ، گفتی آخه کی میخره؟

    گفتم منو جنس می دیدی؟ ، گفتی آره بی قیمتی

    گفتم یه روز کسی بودم ، با من نکن بی حرمتی

    گفتم صدام می میره باز ، گفتی به درد بسوز بساز

    گفتم حالا که پیر شدم ، گفتی که از تو سیر شدم

    گفتم تمنا می کنم ، گفتی می خوام خوردت کنم

    گفتم بیا بشکن تنو ، گفتی فراموش کن منو

     

     

    به خدا خیلی دوست داشتم...

     

     

    |+| نوشته شده توسط ميلاد در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385 و ساعت 19:44 |
     

     

    بذار بره

    انگار تموم شده دیگه ، دوره عشق و عاشقی

    فاتحتو بخون اگه ، تو هم مثه من عاشقی

    تموم کن اون گریه هاتو ، بذار کنار عکس اونو

    وقتی که دوست نداره ، فراموشش کن تو اونو

    تا کی می خوای ناز بکشی ، اونم جوابتو نده؟

    می خواد بره بذار بره ، دیگه بهش بها نده

    گوش بده به حرفای من ، نذار روزات حروم بشه

    بذار با خوبی و خوشی ، این عاشقی تموم بشه

    وقتی بره تازه می فهمه کیو داشت

    اون وقت پشیمون میشه که چرا تو رو تنها گذاشت

    اینایی که گفتم بهت ، فقط برای خودته

    دوست ندارم یه عشق پاک ٬ تبدیل به یه نفرت بشه

    بذار بره خوش باشه اون ، با هر کی که دلش می خواد

    شاید که اون تو خواب دیده ، سوارش با یه اسب میاد

    بهش بگو عزیز دل ، تو خوش باشی منم خوشم

    فکر نکنی تو نباشی مثل قدیما ناخوشم

    خب دیگه حالا تو بخند ، بخند به روی زندگی

    یه زندگیه نو بساز ، مثل روزای بچگی

    دیگه نبینم اشکتو ، حتی روزای بارونی

    آخه دلم می خواد که تو ، همیشه شاداب بمونی

     

     

    تبه کردم جوانی تا کنم خوش زندگانی

    چه سود از زندگانی که تبه کردم جوانی

     

     

    هیچوقت گریه نکن چون هیچ کس لیاقت اشکهای تو رو نداره

    و اون کسی هم که لیاقتشو داشته باشه طاقت اشکاتو نداره

     

     

     

    عشق وعاشقی به هیچ دردی نمیخوره

    عشقای امروزی همش الکیه

    |+| نوشته شده توسط ميلاد در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385 و ساعت 19:43 |

    لجبازی

    دیگه با بهونه هات با من تو لجبازی نکن

    هی منو عذاب نده ، موش و گربه بازی نکن

    آخه مردم دیگه از این انتظار

    دلتو به رد شدن از عشق من راضی نکن

    بی صدا میری و میای ، فکر می کنی نمی بینم؟

    دیگه با من این همه قایم موشک بازی نکن

    چند وقته هی داری تو امروز و فردا می کنی

    آخه بسه دیگه انقدر تو طنازی نکن

    نکنه که شک داری هنوزم تو به عشق من

    اگه اینجوریه پس دیگه شکاکی نکن

    حرف آخرم اینه می خوام بگم دوست دارم

    پس دیگه از این به بعد با قلب من بازی نکن

    |+| نوشته شده توسط ميلاد در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385 و ساعت 19:42 |
     

     

    صبح تا شب غصٌه خوردم

    ستاره باز شمردم

    برای دیدن تو

    ثانیه ها شمردم

    دوباره من میمردم

    اگه تو رو نبینم

    فقط می خواستم بگم

    می خوام برات بمیرم

    منو نگاه نمی کنی

    دیگه صدام نمی کنی

    دیگه مارو دوست نداری

    بابا مگه قلب نداری ؟

    چرا تو این جور میکنی ؟


     

    |+| نوشته شده توسط ميلاد در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385 و ساعت 19:38 |
     

    میدونی که بی تو میمیرم نباشی

     اگه با کس دیگه آشنا شی

     من جز تو که کسی رو ندارم

     میمیرم اگه یه روز از من جداشی

     میدونی که برای تو بیقرارم

     فکری جز چشمای خیست ندارم

     تو مثل خورشید میمونی واسه من

    نباشی سیاه میشه روزگارم

    تو دستای عاشق تو جون میگیرن آرزوهای من 

     بی تو میمیرم اینو میدونی یا نه ؟

     مال من باش میتونی یا نه ؟

     میدونی که بی تو میمیرم

     

    |+| نوشته شده توسط ميلاد در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385 و ساعت 19:36 |

    امشب احساس میکنم دلم خیلی گرفته ...احساس میکنم به

    یه هم صحبت نیاز دارم،به یه نفر که باهاش حرف بزنم

    یه نفر که تو بغلش سرمو بزارم رو شونه هاشو فقط گریه کنم

    اونقد که آروم بشم و احساس سبکی کنم

    دلم خیلی گرفته خیلی...

    دل تنگم خیلی...احساس تنهایی میکنم ... کاش اینجا بودی

    سرمو رو شونه هات میذاشتم و تا جون داشتم تو بغلت گریه میکردم

    آخه نمیدونی چی بهم گذشته این دو روز... نمیدونی

    کاش پیشم بودی یه بار دیگه واسه ی بار صدم بهت میگفتم که چقدر دوست دارم

    که چقدر بهت نیاز دارم که چقد واسم عزیزی

    که چقدر...

    ای که دنیای منی تو عشق و رویای منی تو

                                         بی تو سخته زنده بودن گل من

    گل من زیبا ترینم تو ای عشق آخرینم

    بی تو من تنها ترینم ...تنها ترینم

    بی تو من تنها ترینم

     

    |+| نوشته شده توسط ميلاد در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385 و ساعت 19:34 |

    نمیخواستم مثل اشکاش یه روز از چشاش بیفتم

    ندونستم زیر پاهاش سنگی بی قیمت و مفتم


    آرزوم بود با وجودم مثل روحم آشنا شه

    واسه فریاد غرورم بال پرواز صدا شه


    چی شده اون همه احساس اینو هرگز نمیدونم

    دیگه بستمه شکستن نمیخوام عاشق بمونم


    گم شدم تو شب چشماش بلکه عاشقم بدونه

    واسه سرسپردگی هاش بلکه لایقم بدونه


    اما امروز یه غریبست که فقط به من میخنده

    دل و دیوونه میدونه درو دیوونه میبنده

    |+| نوشته شده توسط ميلاد در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385 و ساعت 19:33 |

     

    تو را می بینم و هر دم        زیادت می شود میلم

    مرا می بینی و هردم      زیادت می کنی دردم

    به درمانم نمی کوشی    نمی دانم چه سر داری؟

    به سامانم نمی پرسی      نمی دانی مگر دردم ؟

    |+| نوشته شده توسط ميلاد در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 و ساعت 14:13 |

     

    بتراش ای سنگ تراش .

    سنگی از معدن درد بهر مزارم بتراش

    روی سنگ قبر من ٬ عکسی از چهره ی زیبای نگارم بتراش

    بنویس ای سنگ تراش ٬ عاقبت شدم فداش

    بنویس تا بدونه ٬ عمرمو دادم براش

    رو نوشته های سنگ قبر من تو با خون جگرم رنگی بزن

    در کنار دل صد پاره ی من جلوه ای از یه دل سنگی بکن

    بس که روز و شب می جنگید با دلم ٬ سایه ای از یه خروس جنگی بکن

    بنویس ای سنگ تراش ٬ عاقبت شدم فداش

    بنویس تا بدونه ٬ عمرمو دادم براش

    روز آشناییمون رو تن یه درخت بید

    یار بی وفای من عکس دو تا دل رو کشید

    گفت یکی از این دلا فدای اون یکی می شه

    عاقبت کشت دلمو تا که به آرزوش رسید

    بنویس ای سنگ تراش ٬ عاقبت شدم فداش

    بنویس تا بدونه ٬ عمرمو دادم براش

                                                       مشکی پوش

    |+| نوشته شده توسط ميلاد در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 و ساعت 14:10 |

     

    عاشق شدم کاش ندونه  دست دلم رو نخونه

    اگه بدونه می دونم  دیگه با من نمی مونه

    اون که پیشش دل من گیره  اگه بدونه می ذاره می ره

    اگه بدونه دیوونم کرده  می ره و دیگه بر نمی گرده

    عاشق شدم کاش ندونه  دست دلم رو نخونه

    اگه بدونه می دونم  دیگه با من نمی مونه

    عاشق شدم دلواپسم  گرفته راه نفسم

    دلهره دارم که بهش  می رسم یا نمی رسم

    چشمای اون سر به سرم می ذاره دست از سر من بر نمی داره

    داره بلا سرم میاره  اما خودش خبر نداره

    دستم اگر که رو بشه دلم بی آبرو بشه

    راز مگو ٬ بگو بشه ...

    عاشق شدم کاش ندونه دست دلم رو نخونه 

     اگه بدونه می دونم  دیگه با من نمی مونه 

    عاشق شدم دلواپسم   گرفته راه نفسم

    دلهره دارم که بهش  می رسم یا نمی رسم

    |+| نوشته شده توسط ميلاد در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 و ساعت 14:9 |

    خرسند شدیم از اینکه امروز

    رنگی دگر است نه رنگ دیروز

    تا شب نشده رنگ دگر شو

    گفتند از این نکته هزار نکته بیاموز

    قرن ما شاعر اگر داشت هوا بهتر بود

    خار هم کمتر نبود از گل بسا گل تر بود

    قرن ما شاعر اگر داشت

    کبوتر با کبوتر باز با باز نبود

    شعار پرواز

    وای بر ما که تصور کردیم

    عشق را باید کشت

    در چنین قرنی که دانش حاکم است

    عشق را از صحنه دور انداختن

    دیوانگیست ...

    درماندگیست ...

    شرمندگیست ...

    قرن ، قرن آتش نیست

    قرن یک هوای تازه است

    فکر ها را شستشویی لازم است

    گم شدیم گر در میان خویشتن

    جستجویی لازم است

    نازنین ها از سیاهی تا سفیدی را سفر باید کنیم

    |+| نوشته شده توسط ميلاد در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 و ساعت 14:8 |

     

     

    یه دشت سر سبز ...  یه رود پر آب

    یه سد محکم داشتیم تو سیلاب

    ما از بدی ها دلامون آزرد

    سد رو شکستیم دنیا رو آب برد

    حالا از اون در و دشت چیزی نمونده باقی

    انگار از این می خونه صد ساله رفته ساقی

    حالا غم ما ٬ قدر یه دریاست

    جایی که باید دل به دریا زد همینجاست

    نه کار ایناست ... نه کار اوناست

    از این و اون نیست ... از ماست که بر ماست

    اگه فقط این نتیجه رو گرفتی که بی معنیه یه بار دیگه از اول بخونش

    |+| نوشته شده توسط ميلاد در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 و ساعت 14:7 |

    روی سکوی کنار پنجره ٬ همه شب جای منه

    چند ورق کاغذ و یک دونه قلم ٬ همیشه یار منه

    کاغذای خط خطی

     از کنار در باز پنجره

    می پرن توی کوچه

    سر حال از اینکه آزاد شدن

    نمی دونن

    که اسیر دل سنگ باد شدن

    دیگه بیداری شب عادتمه

    همدم سکوت و تنهایی من

    تیک تیک ساعتمه

     

     

    حالا من موندم و یک دونه ورق

    که اونم از اسم تو سیاه می شه

    همه چیم تو زندگی

    آخرش به پای تو تباه می شه

    چشمونم فاصله رو از پنجره دید می زنه

    دلم اسم تورو فریاد می زنه

    درای پنجره رو تا انتها باز می کنم

    تو خیالم با تو پرواز می کنم

    |+| نوشته شده توسط ميلاد در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 و ساعت 14:7 |

     


    خيال کردم يه عمر با هاش ميمونم

    گمون کردم واسش يه هم زبونم

    نگفته بود پي يه عشق ديگست

    تا تحقير بشم و دل بسوزونم

    نگفت به فکر فرصتي دو بارست

    براي دل بريدن فکر چارست

    نگفت به فکر تحقير نگاه و شکستن غروري پاره پارست

    حالا به مرگ من راضي نمي شه

    مي خواد جون بکنم واسش هميشه

    به اون ظالم بگين نفرين اين دل ...

    تا زنده ام به راه زندگيشه

    درسته کولي و بي کس و کارم

    ولي واسه خودم خدايي دارم

    براي ديدن روز عذابت

    دارم ثانيه ها رو مي شمارم

     

                                                         مشکی پوش

    |+| نوشته شده توسط ميلاد در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 و ساعت 14:6 |
    یادت میاد ؟؟
    |+| نوشته شده توسط ميلاد در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 و ساعت 14:5 |

     

    بهت گفتم که تو دنیای من پاتو نذاری

    اگه بیای میشه قلب تو غرق بی قراری

    حالا که اومدی تاوان قلبمو می گیرم

    می کشم دلتو فکر نکنی واست میمیرم

    عجب نگاهی داری ! هوای مارو داری

    ولی تنهات می ذارم  تو اوج بی قراری

    دلم گرفته آسمون ...

    نمی تونم گریه کنم

    شکنجه می شم از خودم

    نمی تونم شکوه کنم

    انگاری کوه غصه ها

    رو سینه ی من اومده

    آخ داره باورم میشه

     خنده به ما نیومده 

    خنده به ما نیومده 

    منو به بازی می گیرن

    عقربه های ساعتم

    برگه ی تقویم می کنه

    لحظه به لحظه لعنتم

    آهای زمین ...

    یه لحظه تو نفس نزن

    نچرخ تا آروم بگیره

     یه آدم شکسته تن

    حتی صدای نفسم

    می گه که توی قفسم

    من واسه آتیش زدن

    یه کوله بار شب بسم

    دلم گرفته آسمون

    یه کن منو حوصله کن

    نگو که از این روزگار

    یه خورده کمتر گله کن

                                              مشکی پوش

    |+| نوشته شده توسط ميلاد در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 و ساعت 14:4 |

     

     

    چه دردیست در میان جمع بودن

    ولی در گوشه ای تنها نشستن

    برای دیگران چون کوه بودن

    ولی در چشم خود آرام شکستن

    برای هر لبی شعری سرودن

    ولی لبهای خود همواره بستن

    به رسم دوستی دستی فشردن

    ولی با هر سخن قلبی شکستن

    به نزد عاشقان چون سنگ خاموش

    ولی در بطن خود غوغا نشستن

    به غربت دوستان بر خاک سپردن

    ولی بر دل امید خانه بستن

    به من هر دم نوای دل زند بانگ

    چه خوش باشد از این غم خانه رستن

    یک وقت و روزگاری
    آوازه خونی می خوند
    صداش تو قلب مردم
    لحظه به لحظه می موند
    از عشق و از صداقت از عالم رفاقت
    از خوبی و از احساس
    از لاله و گل یاس
    می خوند برای مردم از عشق و مهربونی
    قصه می گفت به اونا از عشق آسمونی

    می خوند و دلخوشم بود از خوندنش به مردم
    نذاشتنش بخونه بمونه پیش مردم
    نمی خواستن بمونه حسودای زمونه
    چه تهمت ها که گفتن تا که اصلا نخونه
    نمی خواستن که باشه
    بمونه تا همیشه
    بمونه تا دوباره کنده بشه از ریشه

    اما خدا باهاش بود
    شاهد قصه هاش بود
    اومد و در پناهش
    آوازه خون بازم خوند
    خدا می خواست که باشه
    بخونه و بمونه
    حسود روسیاه کرد
    اون نه خود زمونه

    |+| نوشته شده توسط ميلاد در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 و ساعت 14:0 |

    ParsTheme

    template id : music template name : music green

    hokht

    ميلاد

    http://hokht.blogfa.com

    حرف دل عاشق

    خدا....
    عشق یعنی دربرابر معشوق ایستادن و صحبت کردن



    عشق یعنی به خاطر معشوق نیمه های شب از خواب



    برخواستن و درد و دل کردن



    عشق یعنی از شوق دیدار معشوق لحظه شماری کردن



    و هنگام رسیدن به آن از شوق دیدار گریه کردن.

    امیدوارم که از وبلاگ من خوشتون آمده باشه و نظر هم یادتون نره زندگی گفت که آخر چه بود حاصل من××××× عشق فرمود تا چه بگوید این دل من Feed Template : RSS THEME Free Blog Templates

    Template Design Workshop offers professional web templates, flash templates and other web design products available for immediate download. This template also designed by Template Design blog design team. You can download free templates for your site, blog, cms or portal. Feel free to contact us about new templates.

    Free rtl Blog Templates Template Design Group Free Blog Templates Blog Templates Free Blog and Site Templates Free Persian Blog Templates.