دستهايم را که ميگيري...
حجم نوازش لبريز ميشود!
گويي تمام رزهاي زرد باغها
با دستهاي بي دريغ تو
براي من
چيده ميشوند
و قلب من
پرنده اي ميشود
به پاکي بيکران نگاهت
پر ميکشد...
و در آن وسعت بي انتها
در خاکستري اندوه ابرها
گم ميشود
دستهايم را که ميگيري...
همه شب بر آستانت بنشينم به گدائي به خدا كه اين گدائي ندهم به پادشاهي

از شبنم عشق خاك آدم گل شد** شوري برخاست فتنه اي حاصل شد
سر رشته عشق بر رگ روح زدن **يك قطره از آن چكيد و نامش دل شد

مرا عجز و تو را بيداد دادند به هر كس هر چه بايد دادند
برهمن را وفا تعليم دادند صنم را بي وفايي ياد دادند
گران كردند گوش گل پس آنكه به بلبل فرصت فرياد دادند
زندگي جز قماري بيش نيست ***شادي و غم هر دو را خود ساختيم
گر به شادي بگذرد ما برده ايم*** گر شود طي دوره غم باختيم

به يادت داغ بر دل مي نشانم ز ديده خون به دامن مي فشانم
چون ني گر نالم از سوزه جدائي نيستان را به آتش مي كشانم

آن سوی پنجره نگاه ها سراب است و اقیانوس دست ها ،پل های التماس و خواهش
آن سوی پنجره
محبت را رایگان بین آدمها تقسیم کرده و بدون هیچ گونه چشم داشتی
آن سوی پنجره
هیچ لبی با لبخند غریبه نیست
آن سوی پنجره
هیچ قلبی پوشالی نیست و هیچ دلی شکسته نمی شود
آن سوی پنجره
فریاد آنقدر بی صداست که حرمت سکوت را نمی شکند
آن سوی پنجره
بهار آن قدر مهربان است که باغ را به دست پاییز نمی سپارد
آن سوی پنجره
هر کس که گم کرده ای داشته باشد آن را در آینه می یابد
آن سوی پنجره
تلخی فاصله ها پر می شود از شیرینیه دیدار
آن سوی پنجره
گنجشک های ایوونه خونه ی مادر بزرگ به فکر فرار نیستند
آن سوی پنجره
در امتداد جاده ی بی کسی ُبه سر منزل گاه عشق و تمنا می توان رسید
آن سوی پنجره
می شود پر گرفت،آری!پر گرفت تا اوج،تا بی نهایت
آن سوی پنجره
می شود در عشق شکست،در عشق خورد شد و در عشق جاودان شد
امشب در قایق کوچک رویاهایم نشستم و به سوی ساحل بی کرانه تو پارو می زنم
تا بلکه پنجره ای بیابم که تو در آن سویش باشی
به راستی آن سوی پنجره کجاست؟
کجاست؟؟



ا بیایی به برم،لمس کنی راز دلم
وای که پژمرده گلی بودم و آبم دادی
در نگاه دگران،در پس رازي پنهان
مست و ديوانه اي بودم كه تو جامم دادي
تو چه ميدانستي مرهمي بر دل شيداي مني
آمدي در دل و جانم،تو صفايم دادي
تو اميدم دادي،تو به من عشق،صفا،مهرو وفايم دادي
بوم نقَاشي من بيرنگ بود،وه كه جلايم دادي
پيكرم همچو كويري تشنه
در پي آب سفر كرد خسته
اي كه تو با قلم انگشتت
ضربه بر من زدي و تاب و توانم دادي
ديده ات را به چه شوقي تو به من ميدادي
تو طبيبي بودي كه در اين راز دل انگيز،دوايم دادي
راز من در پي لمس دل تو
واي بر من چه دلي بود دلت نان و نوايم دادي...
من ساليان سال در بدر به دنبال عشق گشته ام
من تمام سرزمينهاي دور را
در جستجوي عشق زير پا گذاشته ام
من در پس کوچه هاي عاشقي
دلم را ، رد تک تک خانه ها يش جا گذاشته ام
من در تاريکي شبهاي تنهايي
از همه اين کوچه ها گذشته ام
من چه غزلهاي عاشقانه براي عشق سروده ام
من آتش عشق را ، در دل همه عشاق افروخته ام
من خوشه عشق را به گيسوي دختران زيبا آويخته ام
من جرعه جرعه شراب عشق را ، با تو نوشيده ام
من چه شبها به ياد عشق تو تا به سحر گريسته ام
من در زندان تنهايي بدون عشق افسرده ام
من تمام سرزمينهاي دور را
در جستجوي عشق زير پا گذاشته ام
من در پس کوچه هاي عاشقي
دلم را ، رد تک تک خانه ها يش جا گذاشته ام
من در تاريکي شبهاي تنهايي
از همه اين کوچه ها گذشته ام
من چه غزلهاي عاشقانه براي عشق سروده ام
من آتش عشق را ، در دل همه عشاق افروخته ام
من خوشه عشق را به گيسوي دختران زيبا آويخته ام
من جرعه جرعه شراب عشق را ، با تو نوشيده ام
من چه شبها به ياد عشق تو تا به سحر گريسته ام
من در زندان تنهايي بدون عشق افسرده ام




